![]() |
![]() |
|
| در گوشه ذهن خویش باریکه نامحدود را تا بینهایت دنبال میکنم و بلند و بی پروا از توهم خویش ترانه میسازم |
|
نشسته بود..
فقط شعر میخوند..
هر کاری میکردم شیر نمی شد! خط کشیدم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 مهر1388ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط Unknown |
|
|
من خیلی وقته که زخمم خوب شده
اما بعضی وقت ها با دیدنش دردم میاد.. دردم اومد..
من و ببخش! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 1:55 قبل از ظهر توسط Unknown |
|
|
Would you dance, |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 1:47 قبل از ظهر توسط Unknown |
|
|
تو
پائیز که می شود با باران می آیی و زمستان که تمام می شود با برف می روی ... و من تنها چند ماه فرصت ِ بارور شدن دارم ...
در ِباغ ِ آرزوها را که باز می کنم تمام خرمالو های نارَس نگاهم می کنند ... سرم را پائین می اندازم ُ اشک ِ چشمهایم را قورت می دهم ...
پرده های تنهایی ات را کنار می زنی تا دریا را نشانم دهی وقتی می خندی دریا را می بینم ... پشت ِ چشمهایم داغ می شود و با پــِیک ِ اول تمام سردرگمی ام را فرو می دهم... زیر سیگاری ِ تنهایی ات لب های قرمز سیگارم را می بوسد و دست من در میان بی نهایت دود رد ِ هماغوشی را دنبال می کند ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 2:10 قبل از ظهر توسط Unknown |
|
|
یک شب رنگت میکنم سبزت میکنم بهت شاخ و برگ میدهم بعد در سایهات آرام میگیرم ...... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 1:59 قبل از ظهر توسط Unknown |
|
|
چرا باید جلو خودمو بگیرم و ....
گاهی باید... گاهی نباید... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط Unknown |
|
|
از چراغ ها تنها زرد و قرمز چشمک می زدند سبز را تو باب کردی! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 مرداد1388ساعت 8:55 بعد از ظهر توسط Unknown |
|
|
امروز ۱۸ تیره
واسه همه ماها روز خاصیه واسه من یه کم خاص تره چون سالروز این وبلاگمه روز تولد خودم تصمیم گرفته بودم دیگه اینجا ننویسم حالا تصمیم گرفتم بعضی وقتا توش یه چیزایی بنویسم... امروز قراره شلوغ بشه... به سمت میدون انقلاب. دارم میرم اونجا... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 4:1 بعد از ظهر توسط Unknown |
|
|
(یه سال دیگه هم گذشت! یه دسته گل رز بزرگ از پارسال توی این اتاق بود... امسال عید مامانم انداختش تو آشغالا! کاشکی منم اوتو تو دریای خزر غرق میکردم... بهتر از توی آشغالا بود!) برای منی كه این همه مساله ریز و درشت ریاضی رو حل كردم- از انتگرال دوگانه و سه گانه بگیر تا خیلی چیزای دیگه- خیلی زشته. خیلی زشته كه هرسال- هر سال که خوبه، سالی چند بار- بشینم و یه عدد ساده رو با دست حساب كنم. ولی این جوریه دیگه. این ماجرا هر سال تكرار می شه. مخصوصا نزدیك همین روزا: این دفعه چند سالم تمام می شه؟ می رم تو چند سال؟ چیزی نمی دونم. یادم رفته، فراموش كردم. واقعا فراموش كردم ؟ معلوم نمی كنه جایی كه ذهنم به این سوال گیر می ده كجا باشه؟ وسط كلاس، توی اتاق مهندس ص**ی، توی راه همیشگی. هر جا باشه، هر جوری باشه یكی یكی می شمارم كه اشتباه نشه. از هجده فروردین66 تا هجده فروردین 67، یك سال؛ 68، دو سال. 69، سه؛70... همین جوری می آم تا برسم به سالی كه توش هستیم، مثلا همین 88. این روزای اول سال تخمی 88 همش دارم به یه سالی که گذشت فکر میکنم... به اینکه چقدر توی این یه سال عوض شدم. هم خودم هم احساساتم هم تفکرات و تصوراتم راجع به خیلی چیزا و خیلی آدما... اینکه تو این یه سال یه چیزایی رو فهمیدم که کاشکی نمیفهمیدم... منظورم یه سری حقایقه!! یادمه یکی میگفت(یادم نیست کی!) که آدم هر چی کمتر بدونه آروم تر و راحت تره. راست میگفت. کاشکی خیلی چیزارو نمیفهمیدم. اونوقت اوضاع خیلی بهتر از الآن بود.
لطفا کمربنداتونو ببندید...داریم فرود میایم...تموم شد.... الان که دارم اینارو مینویسم همرام یه فنجان قهوه ی تموم شده،سیگاری نصفه نیمه لای انگشتام و سایه ای از دستم روی کیبورد کامپیوترمه... فقط همین...همراهی ندارم و برایت مینویسم، با مکثهای طولانی هر کلمه به هر کلمه دود سیگار میون لاشه های جاسیگاری هنوز مثل ماهی از آب بیرون افتاده تقلا میکنه تموم شد...مرد...دیگه دود نمیکنه... مردنی بود...و پوسید...کنار تفاله ی قهوه و آدامس جویده شده...!
لطفا کمربنداتونو ببندید...داریم فرود میایم...تموم شد....
-(واسه این تموم شدن نه با کسی مشورت کردم. نه نظرم عوض میشه. فعلا دیگه اینجا نمینویسم.)
تولدم مبارک
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط Unknown |
|
|
بهم میگی بگو دوست دارم!
بهت میگم دلم خیلی پره اما هیچکی توش نیست! چه جوری بگم دوست دارم؟ بهم میگی خوب یکیو بذار توش!! بعد بگو دوسم داری!! موندم چی بهت بگم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 9:33 بعد از ظهر توسط Unknown |
|
|
اون روز عصبانی بودم بهت گفتم بی لیاقت! الآن عصبانی نیستم. بی لیاقت!!
پی نوشت: دارم میرم سفر ۴ ساعت دیگه! ۸ روز نیستم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط Unknown |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط Unknown |
|
|
تا حالا شده که:
عاشق بشی؟
انقدر بخندی که دلت درد بگیره
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا ایمیل داری
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !
آخرین امتحانت رو پاس کنی
کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه
بدون دلیل بخندی
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می کنه
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی !
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره
وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین ! کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و ببینی که فرقی نکرده
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی
یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی وبخندی و ....... باز هم بخندی
اینها بهترین لحظههای زندگی هستند
قدرشون رو بدونیم!!! میشه اینجوری فکر کرد؟ که زندگی یه مشکل نیست که باید حلش کرد... یه هدیه است که باید ازش لذت برد.!!! امشب نوشت: میشه اینجوری فکر کرد! داره سال ۸۸ میشه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط Unknown |
|
|
اومدی
منو نشونه گرفتی با اون تیرکمون تخمیت خدا رو شکر زنده ای اینجوری |
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 اسفند1387ساعت 9:54 بعد از ظهر توسط Unknown |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط Unknown |
|
|
کسی نیست آیینه ها خیانتکار شدن دیگه انتظار گودو رو هم نمیکشیم دیشب پیاده رفتم تا یه جایی... صداها رو نمیشنیدم. به قول یکی٬ روزا پیاده روی فایده نداره. صدا و نور و شلوغی مزاحم خیالبافی آدمه. باید صبر کرد تا شب بشه. روشنایی چیز جالبی نیست . همه آدم و میبینن و آدم همه چی رو میبینه. توی تاریکی آدم میتونه خیال کنه که چیزی٬ جایی٬ کسی منتظرشه! ولی تو روشنایی اصلا خبری نیست. (معلومه که خبری نیست) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 12:6 بعد از ظهر توسط Unknown |
|
|
میبینی؟؟؟ دنیا یه همچین جاییه! بازم میگی به مصیبتش میرزه؟
نمی دانست آیا نهال ِ احساس ِ ما در جویی از آبهای ِ هرزه در تکاپوی ِ خفتن است ؟ به گمانش پیامبر بود . رسالتش همه فریب ٬ با نور های کاذب و بی هاله . ای دریغ بر من که نمی دانستم بوی تنش مست نمی کند دیگر تا شیشه های ِ الکل ِ سپید هست ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 اسفند1387ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط Unknown |
|
|
بعد از ۸ روز برگشتم دیدن دوباره ی این شهر... همیشه میگم باید از اینجا برم تا همه چی تموم شه. ولی انگار نمیتونم........ سلام همه رو به حافظ رسوندم... یه نفر واسه سعدی پیغام داشت! اونم رسوندم به سعدی... سرش خلوت بود... حیف! پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو کی میفهمه؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط Unknown |
|
|
روزهای تخماتیک ماه بهمن رو میگذرونم و موزه ی هنرهای معاصر میرم و روی اون مبله واسه خودم لُپ لُپ باز میکنم و دنیا و همه ی مخلوقات و کل متافیزیک و فیزیک و ذهنم و خاطره هاش و این روزای ۲سال پیش و اون پیرمرده که یوگا کار میکنه و اون گربه هه که واسه اون یکی
بعدن نوشت: نویسنده ی این یادداشت الآن ۱۷ سالشه و با من تو یه خونه زندگی میکنه
این بچه شعورش نمیرسیده که کلمه هارو سر هم نمینویسن!!!! چیزی که میخواد بگه اینه: وقتی که میگم وقت شام شد یعنی بیایید پایین در سالن غذا !!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 9:56 بعد از ظهر توسط Unknown |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 9:30 بعد از ظهر توسط Unknown |
|
|
آیْ دونْت وانا هِرتْ هیمْ اِنی مُورْ
همون شب نوشت: همهی نحسیها با عر عر اون کره خره وامونده شروع شد! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط Unknown |
|
|
دیروز یکی بهم گفت: تو جمعه ها خیلی بد اخلاقی شنبه ها عصبی یکشنبه ها و پنجشنبه ها خوب و سر حال بقییه روزای هفته معمولی چرا؟ منم گفتم:
امروز یکشنبه بود ولی من قاطی بودم! چرا؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط Unknown |
|
|
یکی که خیلی بهم نزدیکه بهم میگه نوشتن یادش رفته میگه بیا یه مسابقه با خودت بذار ببین میتونی از طرف من بنویسی و من بخونم تا دلم خنک شه؟ غمش خیلی بزرگتر از فهم منه! میدونم چی شده... میدونم خیلی سخته... میدونم اگه من بودم نمیتونستم دیگه بخندم و میدونم که من طاقت نمیآوردم... ولی خدا پیششه... خیلی باهاش رفیقه! میگه بنویسم... نمیتونم ... انگار ذهنم یخ کرده و همه ی تصوراتم مثل قندیل از نوک چونه ام آویزونه... خودمو ول کنم سر میخورم توی ذهنم و منم قندیل میبندم... امروز رفتم درکه با دوست جونم... حالم بهتره. باید یاد بگیرم که قندیل زیر برف نمیمونه! درکه بدون برف ولی پر از قندیل بود...همینه دیگه! هیچوقت دنیا به ساز ما نرقصیده... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 بهمن1387ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط Unknown |
|
|
متنفرم از این ذهنی که خاطره هامو میاره جلوی چشام...
متنفرم از امروز ساعت ۴تا۵ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط Unknown |
|
|
امروز همون فرداییه که اون همه مبهم بود و من نمی دونستم باید بخوام بیاد یا نه...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط Unknown |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
پنجرۀ خونت کدوم سمت شهره؟ میبینی همین بارونی رو که حالا من میبینم؟ میبینی توی ابرای سیاه این حفره هایی که پیدا میشن، سورمه ای های آسمون پیدا میشن ولی تهشون ستاره ای نیست؟
|
| پیوندهای روزانه |
|
بلاگر ها محسن نامجو کافه پیانو کافه گودو زیتون آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|